تبليغاتX
دستهایم جوانه زدند

سلام

از همه عزیزایی که درمورد کتابم لطف داشتند ممنونم اما فعلن چاپ کتاب موکول شد به بعد (بنا به دلایلی) اما همین بهونه شد که زودتر بروز شم.

 

(عنکبوتهای تحصیل کرده)

تمام طول شب لبخند می زدیم

حتی وقتی جگر یکدیگر را به سیخ کشیده بودیم

و دور آتش ، به زخم هم نمک می پاشیدیم  !

          - این ، می توانست وحشتناک ترین پلان یک فیلم پر فروش باشد

            بی اینکه دندانهای نیشت درازتر شوند

            بی آنکه گردنت را جویده باشم –

اما ما تمام طول شب لبخند زدیم

و از رازی سخن گفتیم ، که سالها در کتابهایمان نهفته بود.

عنکبوتهای تحصیل کرده

تمام کتابخانه را مرور کرده بودند

 بی آنکه چیزی فهمیده باشند

از رازی که در کتابهایمان نهفته بود !

□□

صبح ، می تواند با یک کیک شکلاتی آغاز شود

یا با خونی که از دیشب باقی مانده

فرقی نمی کند

ما تحت هر شرایطی دوستان خوبی هستیم

تا وقتی عنکبوتها چیزی نفهمیده اند

می توانی پشت این کتابها پنهان بمانی !

 

 

نوشته شده توسط سولماز حسن زاده در دوشنبه 16 خرداد1390 ساعت 14:37 | لینک ثابت |

اولا سلام باکلی خجالت و شرمندگی از همه ی عزیزایی که تو این مدت مدام سراغمو گرفتن با اینکه نتونستم بهشون سر بزنم .

دوما امیدوارم امسال هم نمایشگاه دور هم جمع شیم . کتاب من هر چی تلاش کرد به شروع نمایشگاه نرسید ولی به زودی با مجموعه شعر سپید(جیغ مکتوب)  در خدمتتون خواهم بودآقای محمد نوروزی هم مجموعه غزل (مصرع ابرو ) رو در دست چاپ دارن .خبر جدید همینا بود و اما شعر :

 

 

پنج دقیقه زمان زیادی بود ،که منتظرت ماندم

توی این مدت ،عهدنامه ترکمانچای می توانست امضا شود

قاجار انقراض را قبول کند

برجهای دو قلو

می توانستند هم قد خیابان شده باشند

و امکان داشت ،گشت چند بار به من گیر بدهد - توی پنج دقیقه -

□□

کارمان به جاهای باریک کشیده بود

به راهروهای زیرزمینی

و چکه های مداوم آب روی صورتت

و تابش خورشید های مصنوعی روی صورتت !

من ،مدت زیادی منتظرت ماندم

توی پیچ اولین راهرو

با دندانهای شیری بد ترکیب

و بوسه های لخته شده روی لبم

و دستبندی که هدیه گرفته بودم !

 

پنج دقیقه زمان زیادی بود

آنقدر که این چوبه منتظرت نماند

آنقدر که این حلقه محکم بغلم کرد . 

 

 

نوشته شده توسط سولماز حسن زاده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ساعت 23:14 | لینک ثابت |

فرزندان كوروش به بچه هايي تبديل شدند كه اگر آموزگارانشان آن ها را به خوبي پرورش نمي دادند، طبيعتا به اعمالي نادرست مي پرداختند . بنابراين وقتي آنان پس از مرگ كوروش جانشين وي شدند ، زندگاني تباه و نا متعادلي را در پيش گرفتند . نخست اين كه نخواستند با برادران خويش مدارا كنند ، و هر يك به كشتن ديگري پرداخت .   ( افلاطون ) 

                                                                                           

 

سلام .از اين كه دير كردم از همه معذرت ميخوام  وبي مقدمه ميرم سر شعر :

 

باران چه از جان ما مي خواهد ؟

_ مادرم گفت _

يك تكه از سقف توي بشقابمان افتاد

بهمين سادگي خاك خورديم و عتيقه شديم !

تمدنهاي بعد زيبايي مادرم را دزديدند

ونقش بر جسته كردند

و ما به موزه ها پناه برديم . 

□□

رضا خان روسري ام را دزدید

روسها گيسم را بريدند

تاريخ چپ چپ نگاهم كرد و دندانهايم را شمرد،

من ،  اسب پيشكشي بودم

كه يكشب به مادرم هديه شد.

□□

اخبار گفت : جمجمه ها به شهر حمله كرده اند

ومن با يك صورتك آفريقايي همدستم

و با سربازي از داريوش

اخبار گفت : سر من ، جايزه مي گيرد !

□□

پدرم داد زد : اخبار غلط كرد

نيشت را ببند .

هخامنش سربازهاي خوبي دارد

اسكندر،  آتشت مي زند اگر

 نچسبي به همين ستون تخت جمشيد

ومن ، دامن مادرم را سفت چسبيدم !

 

نوشته شده توسط سولماز حسن زاده در شنبه 23 مرداد1389 ساعت 15:37 | لینک ثابت |

سلام

عرضم به حضور بعد از نمایشگاه کتاب شاعرتر که نشدیم هیچ ، توی ذوقمونم خورد.حالا جای شکرش باقیه که کتاب آقای ارثی زاد رو با کمک چندتا کفتر باز ماهر گیر انداختیم والا خدا میدونست تا کی باید دنبال (من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم ) میگشتیم .خلاصه به خیر گذشت و حالا شعر:

 

سرطان یعنی

من، توی خیابان زیاد شوم

من، توی خیابان بی رویه رشد کنم.

جذام یعنی

تو مرا بخوری

با هر لقمه که در گلویت گیر کرده

باد کنی

سرت که ترکید

من زیاد بشوم

توی اتاق از چهار طرف بخوری به دیوار

                                بخوری به من .

 

با سریش می چسبانیم به دیواری

که حق نداری آگهی بچسبانی!

سرطان ها پاپیچت میشوند

سکندری می خوری

باتوم سرطان را می کوبد

تو سرت را به دیوار...

 

□□

حرف حساب توی سر کسی نمی رود!

 

نوشته شده توسط سولماز حسن زاده در جمعه 31 اردیبهشت1389 ساعت 14:53 | لینک ثابت |

 

سلام

 

همیشه چند تا گرسنه دور و برت هست

تا لقمه در گلویت گیر کند

مثل من

که کنار پنجره هوا میخورم

و بادبادک هوا کردن تو را تماشا میکنم

مثل همسایه

که سوم شخص هیزی ست و

پنجره اش به اتاق من باز میشود

مثل آدم

که کارد هم به شکمش بخورد٬ باز گرسنه است.

 

**

برادران من

انسانهای متمدنی هستند

و معتقدند

که حلقوم تو ایراد دارد و

لقمه های گنده تر از دهان کوچکت را

خوب نمی جوی

که مدام٬ لقمه در گلویت گیر میکند

و معتقدند

پاپوش هایی که من برایشان میدوزم

همیشه تنگ است یا گشاد

و من این روزها٬ به درد لای جرز میخورم

و از هر انگشتم یک مصیبت تازه میبارد

_ بین این سطرها٬ همسایه هر از گاهی رفت و آمد دارد به خانه ما

و من از پنجره گل گرفته اتاقم بادبادک تو را نمیتوانم تماشا کنم _

و حس میکنم

همسایه میتواند سوم شخص خوبی باشد

که فهمیده٬ من به جز لای جرز

به درد آشپز خانه و به درد جای دیگری هم میخورم .

 

**

از این شعر٬ من حذف میشوم با همسایه

برادرانم٬ دنبال تمدن جدیدی میروند

و آدم که غایب بزرگ شعر بود

بادبادک هوا کردن تو را تماشا میکند.

 

نوشته شده توسط سولماز حسن زاده در دوشنبه 2 فروردین1389 ساعت 13:43 | لینک ثابت |

تک سلولی ها

موجوداتی معمولی هستند

مثل جاسوسها

به آبشخور آبخوری می گویند

و بی هوا زندگی می کنند .

اسم تک سلولی ها جایی ثبت نمی شود

و فقط تک سلولی هستند

مصلحتی زنده اند

صلاح مملکت خسروان که نباشد

تک سلولی ها آب می شوند و می روند توی زمین

که بی هوا زندگی کنند

 

پیوست :

جاسوسها

آدمهایی معمولی هستند

من ، تک سلولی هستم .

 

 

نوشته شده توسط سولماز حسن زاده در دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت 23:47 | لینک ثابت |